ارسال داستان
رد کردن پیوندها

خاطرات یک شکارچی که شکارچی نبود. قسمت اول

 

شرح تصویر: آقای علی عباسی در حال توضیح پیرامون مسائل محیط زیست، حیات وحش و نحوه عکاسی از جانوران وحشی و انتقال تجربه به هموندان انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان البرز. (تور ترویجی و آموزشی مهر ماه 1397، تالاب صالحیه)

خاطره شماره (( 1 )) از دوران شکار

با مرحوم خلیل دویران،از اهالی قره ناز منطقه انگوران رفته بودیم شکار قوچ،در ییلاق ساری یاز دندی.کومه ای رو به یونجه زار اواخر پاییز و پشت به صخره ای که از باد و باران محافظت مان می کرد محل انتظار مان بود.در سکوت یونجه زار را می پاییدیم.کل وز(اصطلاحی محلی برای فصل جفت گیری نشخوار کنندگان)تازه شروع شده بود.از ساعت چهار صبح که مستقر شده بودیم فقط نگاه می کردیم و خرما و برگه زردآلو و مغز گردو می خوردیم و انتظار گله را می کشیدیم.
سپیده صبح بالاخره دمید و میدان دیدمان وسیع تر شد.دوربین کشیدیم و گله را دیدیم.حدود هفده هجده تایی می شدند.گاه آرام و گاه به تاخت به یونجه زار نزدیک می شدند.جوانترها بی قرارتر بودند و با تحربه ها هر لحظه اطراف را پایش می کردند.بالاخره همگی رسیدند و شروع به خوردن از یونجه زار بی رمق و زرد شده کردند.نر پیر و رییس گله هم شروع به مراسم خواستگاری کرد.هر از گاهی هم یکی از مدعیان ریاست را مورد حمله قرار می داد و نبرد بین آنها تماشایی بود.عقب عقب می رفتند و به سمت همدیگر خیز بر می داشتند.صدای برخورد شاخ شان در کوهستان می پیچید.ما محو تماشا بودیم و گزینش برای شکار سخت شده بود.گله فقط سه راس نر داشت و باقی، ماده و بره های سال گذشته بودند.گاهی که نبرد شدت می گرفت کنترل هیجان سخت می شد و همدیگر را نگاه می کردیم.خلیل گفت نر دوم را بزنیم؟گفتم نه.چرا بزنیم؟داریم لذت می بریم.
گفت باشه پس فعلا نگاشون‌کنیم و هر وقت شکست خورد بزنیمش.گفتم باشه.ولی در دلم افتاده بود که نباید بزنیم.
نبرد ساعتی طول کشید و نر غالب هر دو حریف را از میدان دور کرد.نرهای شکست خورده از گله صد متری فاصله گرفته بودند و مشغول چرا بودند.نر پیر به نوبت سراغ ماده ها می رفت و دنبالشان می کرد و الی آخر….
خلیل گفت اشتباه کردیم نزدیم و الان اون دو تا نر مغلوب در تیر رس نیستند و کوچکترین سر و صدای ما باعث فرار گله خواهد شد و ما دست از پا درازتر باید برگردیم.
گفتم نگران نباش در عوض یک فیلم مستند بدون سانسور نگاه کردیم در ابعاد طبیعی.
خندید و گفت تو هم که فقط فیلم‌ مستند دوست داری و به چیز دیگه ای فکر نمی کنی.😒.
گفتم‌ مشه خلیل!هنوز تو یخچال خونه گوشت قوچ‌ قبلی را تمام‌ نکرده ایم و علاوه بر اون گوشت کبک و اردک و اون سه غاز هم دست نخورده هستن و منو تو از همین امروز هم اگر فقط آبگوشت بخوریم هر روز، تا یک ماه دیگه هم تموم‌ نمیشن.چرا سیر نمی شی آخه؟
گفت دست خودم نیست،شکار رفته تو خونم و دوست دارم هر روز شکار کنم.
پچ‌ پچ‌ ما،ما را از گله بی خبر کرده بود و گله تا بیست متری ما رسیده بود.رییس گله حجله را برچیده بود و نرهای شکست خورده هم داخل گله مشغول چرا بودند.
خلیل یک لحظه خیز برداشت که یکی از دو نر شکست خورده را بزند که مانع شدم.گفت یعنی چه؟چرا نمیزاری بزنم؟
گفتم اونا شکست خورده و ناکام هستن و در دل آرزوی دامادی دارن،چطور دلت میاد به یک جوان ناکام شلیک کنی؟
خلیل از ناراحتی سیگاری روشن کرد و بی توجه به حضور گله با صدای بلند شروع به نصیحت من کرد.گله تا صدای ما را شنید با اولین هشدار نر،شروع به فرار کردند و از تیر رس خارج شدند.
نفس راحتی کشیدم و از فلاسک یک لیوان چایی برای خلیل و یکی هم برای خودم ریختم.
زیر چشمی نگاهم‌ می کرد و حرف هایی می زد.من بی توجه چایی را خوردم و ازش یک سیگار خواستم.گفت نمیدم.گفتم چرا؟گفت پخ یینین قاشقی بلینده اولار😄😜.

عکسهای قدیمی از دوران شکار که هرچند کار جالبی نبود ، ولی مرورش خالی از لطف نیست.

نویسنده علی عباسی (خیرآبادی)

پیام بگذارید