ارسال داستان
رد کردن پیوندها

خاطرات یک شکارچی که شکارچی نبود. قسمت دوم

 

چند سالی می شد که تفنگ‌ را فروخته و به اصطلاح توبه کرده بودم.با حاجی لطفعلی،از شکارچیان قدیمی کنار مغازه نشسته بودیم و طبق معمول از خاطرات می گفتیم و می خندیدیم.
حاجی لطفعلی گفت که؛مردونگی کن بیا وسط هفته بریم طالقان یه کل بزنیم توکلت علی الله.
گفتم که؛به روح میر بیوک من دیگه شکار نمی کنم و دلم نمیاد توبه ام را بشکنم.
گفت:تو اصلا دست به اسلحه نزن و فقط عکاسی کن و فیلمبرداری ولی جان ننت بیا.
گفتم؛حاجی منو تو رودروایسی نندازی برای شکار و سر تیر رفتن ها!من فقط دوربین های خودم و هندی کم تو را دستم می گیرم و چایی و بساط خورد و خوراک هم با من.اگه قبوله من میام وگرنه نمیام.
گفت:باشه،به بخدا من نه تعارف اسلحه می کنم و نه تو رودروایسی قرارت میدم.فقط بیا.شکار بهانه است بابا.بریم یخرده چرت و پرت بگیم بخندیم روحیه مون بازتر بشه.
قبول کردم.قول و قرار را برای ساعت سه نصف شب وسط هفته قرار دادیم و تمام.
شب قبلش من بعد از سالها لباس استتار و پوتین و بساط چایی را تو کوله پشتیم گذاشتم و دوربین ها را گرد گیری کردم و یک نگاتیو ۱۳۵ فوجی فیلم هم گذاشتم داخل دوربین زنیت ۱۲۲ و لنز مرحوم ۱۲۰۰ میلیمتر روسی را هم کلا تمیز کردم و آماده رفتن شدم.
عیال متحده زیر چشمی منو می پایید.بالاخره به حرف آمد. گفت مگه تو نگفتی دیگه شکار نمیری و توبه کردی؟بازم که داری آماده میشی؟!
گفتم؛دایقزی!با حاجی لطفعلی میریم طالقان و ازش قول گرفتم دست به اسلحه نزنم و فقط عکاسی و فیلمبرداری با منه.با ناباوری حرفامو قبول کرد.
ساعت ۹ شب آخرای خرداد خوابیدن هم کار هر کسی نیستا.😊.رفتم به رختخواب و شروع کردم به نفس های عمیق کشیدن و معکوس شمردن از صد رو به صفر.😄.وسطای شمردن فکرم به طالقان می رفت و دسته کل و بز و خودمو در حال فیلمبرداری تصور می کردم و الی آخر😆.
نمیدونم کی خوابم برده بود که گوشیم زنگ‌ زد و بیدار شدم و هول هولکی لباس پوشیدم و کل میوه های یخچال و خالی کردم تو کوله پشتی و از خونه زدم بیرون😆.
خونه حاجی لطفعلی ۵۰ متر با خونه ما فاصله داشت.نیسان آبی حاجی روشن بود و درها باز.سلام علیک کردم و سجاد پسر دوم حاجی ماشینو بیرون آورد و گفت سوار شید.
سجاد راننده بود،حاجی لطفعلی اسلحه دستش بود و وحید کوله پشتی آذوقه و خورد و خوراک و منم دوربین ها و بساط چایی و کمی خرت و پرت و خرما و تن ماهی و آجیل و میوه داخل کوله پشتیم.
جلدی راه افتادیم.چهار نفر داخل نیسان آبی😫.
از شهر خارج نشده بودیم که تنگی جا خودشو نشون داد.
خلاصه با بگو بخند این سختی را تحمل کردیم تا رسیدیم به اول روستای شکرناب از راه پایین طالقان.
روستا پر از باغات قدیمی بادام است که در اول روستا بغل باغ آخری،یک گراز و یک روباه باهم پرسه می زدن.
حاجی به سجاد گفت ساخلا ساخلا( نگهدار نگهدار).نیسان آبی متوقف شد.
:علی شیشه نی چک آشاغیا(علی شیشه را بیار پایین).
گراز و روباه در دو متری ما بر و بر ما را نگاه می کردن😄😄.
حاجی رو به گراز و روباه کرد و گفت:گارداش بیز گدیریک طالاغانا،یول هارداندی؟(داداش ما میخوایم بریم طالقان،راه از کدوم طرفه؟)
روباه همون اول بسم الله زد به چاک و در تاریکی شب تو باغ گم شد.گراز ولی گارد حمله گرفت و چپ چپ نگاه مون می کرد.
حاجی تیکه ای از بربری را کند و زد به کله گراز و گفت:کیشی مه یر سنن دیلم؟(مرد مگه با تو نیستم؟).
گراز همینجوری داشت به ما نگاه می کرد.حاجی گفت؛فیکر الیرم ترکو بیلمیر،سنین خانمون طالاغان ندی سن بولارین دیلین بیلیسن سوروش گور طالاغانن یولو هاردان گدیر.گجه یاریسی ایتمیه ک.(فکر می کنم ترکی نمیدونه،تو که خانمت طالقانیه و تو زبون اینا را بلدی بپرس ببین راه طالقان از کدوم طرفه،شبه گم‌ نشیم یه وقت).
گراز واقعا دیگه بهش بر خورد و به سمت نیسان حرکت کرد.
حاجی گفت:سجاد گازلا گازلا الان ورار قاپنی ازر(سجاد گاز بده گاز بده الان میزنه درو داغون می کنه).
سجاد گاز داد و از مهلکه گریختیم😄.
کلی تو راه خندیدیم.
حاجی گفت؛گمونم گرازه اصلا نه طالقانی بلد بود و نه ترکی.فقط وقتمونو گرفت.
گفتم:نه حاجی گرازای این طرفا به علت رفت و آمد زیاد به شهر هم طالقانی بلدن و هم فارسی و هم ترکی😄(با عرض پوزش،یک وقت به دوستان بر نخوره و جسارت فرض نکنن. فقط ذکر یک خاطره ای هست با ذکر تمام وقایع.تمام اقوام و زبان ها از نظر بنده محترم و عزیز هستند.💐💐.)
حاجی گفت:اره بابا میدونم.چند روز پیش تو بالا طالقان یه دسته گراز کنار جاده بودن.نگه داشتم و باهاشون صحبت کردم.خیلی مودب بودن تازه احوال تو را هم جویا شدن🤣.
گفتم چی گفتن؟
حاجی گفت؛سوروش دولا حاجی او سفی عکاسدان هش خبر یوخدو.هاردادی؟(پرسیدن،حاجی!اون عکاس خله هیچ خبری ازش نیست،کجاست؟.

نویسنده : علی عباسی (خیرآبادی)

پیام بگذارید