ارسال داستان
رد کردن پیوندها

خاطرات یک شکارچی که شکارچی نبود. قسمت سوم

اردک های تمام نشدنی تالاب
اسلحه دولول انگلیسی را در یکی از شکارها در دندی زنجان ترکانده بودم و دوازده سانت طول ترکیدگی لول راست و دو سانت بالا آمدگی اش،کارم را به کارشناسان اسلحه اداره تسلیحات ارتش احاله داده بودند.حتی تعمیرکار معروف زنجان هم گفت که آفتابه خرج لحیمه و خرج الکی نکن.بالاخره روز موعود رسید و من با سلام و صلوات به اداره تسلیحات ارتش واقع در پادگان تیپ زرهی زنجان در سعدی شمالی رفتم و نامه توقیف اسلحه محبوبم را با چشم گریان گرفتم.ولی یک تبصره ای داشت که به تمام فروشندگان مجاز اسلحه و مهمات ایران دستور داده بود که یک نخجیر دو لول نصف قیمت به من بدهند.نامه را بارها خواندم و پای پیاده و با دل پر از استرس راهی فروشگاه معروف اسلحه مهمات زنجان شدم.نامه را به علی ارفع دادم و گفت که بله شما با دادن اسلحه معیوب به من یک دولول صفر کیلومتر نخجیر تحویل می گیرید.نخجیر را از داخل گاو صندوق در آورد و گفت بیا بگیر و حالشو ببر.کارتن را باز کردم و از لای مشمع اسلحه را در آوردم.لعنتی برق می زد.گفتم قبوله.هفتصد تومن قیمت اسلحه بود که من سیصد و پنجاه و خرده ای نقد دادم و مدارک را پرکرده و مدارک قدیمی،مجوز حمل اسلحه را هم تحویل دادم.بند چرمی و محافظ قنداق را باز کرده و همه چیز را تحویل داده و بیرون آمدم.نزدیک دو ماه روند اداری اسلحه جدید طول کشید.یک روز خاله ام از زنجان زنگ زد که علی ارفع زنگ زده که اسلحه آماده است و علی بیاد تحویل بگیره.
گرفتن مرخصی از شرکت دو روز طول کشید و بالاخره رفتم زنجان و اسلحه را تحویل گرفتم و خونه خاله ام نهار را خورده و راه افتادم.
برای هفته بعدی با مهدی بناساز و دو تن از دوستان قارپوزآبادی قرار شکار گذاشتیم.آن‌ وقتها زمستان ها پر بار بودند و طول یخبندان ها بیشتر بود.صبح ساعت پنج از روی یخ ها گذشته و به کرمعلی تپه رسیدیم.نهار مفصلی خوردیم و آتشی برپا کرده و تمام لباسهای خیس مان را خشک کرده و با درست کردن کومه استتار،منتظر شکار شدیم.از ساعت سه تا شش غروب در کومه نشستیم.من روی یک قوطی کنسرو را شاید پانصد بار خوندم و نصف قوطی خرما و چنتایی سیگار و دو قوطی آبجو مارک pivo چک را سر کشیدم.بدنم که گرم شد😜 گوشام تیزتر شدند و سر و صدای اردک و غازها را می شنیدم.دلم برای افتتاح اسلحه جدید غش می رفت.بالاخره یک دسته حدودا ده تایی تنجه مسیرشان از بالای سر من افتاد.منتظر فاصله مناسب شدم و در فاصله مناسب شلیک کردم.با هر شلیک یک تنجه افتاد پایین.و پرنده ها کلا متفرق شدند.مهدی عجله کرد و عوض رگ زنی،سر تنجه را قطع کرد و چون تاریک شده بود ناچار راه افتادیم‌.سرما به جانمان نفوذ کرده بود و سگ لرز می زدیم.اون‌موقع ها که ذهکش نبود آب تا پایین دست ها را کاملا پر می کرد.دست های یخ زده طاقت حمل تنجه سر بریده را نداشت و لاشه تنجه از دست مان می افتاد.از زور سرما هر چهارتامون یواشکی گریه می کردیم(بعدها خوندم که گریه در هنگام یخ زدن جزو واکنش های طبیعی بدن برای گرم شدن هست).کمی که راه رفتیم سر و صدای اردک شنیدیم.در تاریکی مطلق به یک آبگیر کم عمق رسیدیم که اردک ها از چند متری مان شروع به پرواز کردند.نزدیک پنج دقیقا طول کشید که اردک ها کلا به هوا بلند شدند.شاید اغراق به نظر برسد ولی تخمینا حدود دو سه هزار تایی می شدند.در تاریکی و سرما قید تیراندازی را زدیم چون احتمال پیدا کردن لاشه تقریبا صفر بود.
راه افتادیم اما به چه حالی؟نگفتنی😭.
بدنمان که یخ زده بود.گل تا کمرمان رسیده بود و لباس های مان خیس شده بود.و دیگه تا نمیشد.نفری دو تا تنجه و اردک و کله سبز هم در دست مان و به اضافه کوله پشتی و اسلحه و کمربند فشنگ ها و بیست کیلو هم گل چسبنده،راه رفتن را واقعا سخت کرده بود.چراغ های قارپوزآباد را می دیدیم ولی هر چه راه می رفتیم نمی رسیدیم.دو ساعت و نیم یا سه ساعت پیاده و افتان و خیزان راه رفتیم تا به قارپوزآباد رسیدیم.از همراهان خداحافظی کرده و ساعت حدودا دوازده شب رسیدیم آبیک.
کجا رفتند آن دسته های هزارتایی مرغابی و غاز؟
هر چی بود گذشت ولی فهمیدیم که با مهمانان زمستانه کشورمان نامهربان بودیم و هستیم و جفای زیادی در حقشان کردیم و می کنیم.امیدوارم مورد بخشش ارواح شان قرار بگیریم.آمین😭.

نویسنده: علی عباسی، دی ماه 1400

عکس از امید یکه فلاح

پیام بگذارید

  1. سلام ممنون از سایت خوبتون و خداقوت
    یه سوال داشتم واقعا خاطره ی اون شکارچی با اون همه ظلمشون چه جذابیتی برای خواندن داشت؟

    1. با سلام و درود. تاریخ و خاطره ابعاد مختلفی دارد. ثبت وقایع و اوضاع خوب تالاب در 30 سال پیش موضوع مهمی است که متاسفانه در خاطره شکار چیان بوده. و ما باید بپذیریم که آن را ثبت کنیم. پیام خاطره ناراحتی شکارچی از گذشته شکار خود و نبود حال خوب تالاب است در حال حاضر. سپاس که خواندید.