ارسال داستان
رد کردن پیوندها

افسون روباه ماده

داستان افسون روباهی که شانس دوباره پیدا کرد.

داشتم برای شکار امشب برنامه‌ریزی می کردم که دیدم از دور نوری می‌آد. قایم شدم. نور رفت و من دوباره راه افتادم، آخه آدمها چند وقت پیش تو صحرایی که زندگی می کردیم یه خط سیاه کشیده بودن و همیشه روز شب ازش غولهای آهنی رد می شدند و شبها چشمهای غولها مثل یک گوله آتیش می آمد و از اون خط سیاه رد می شد

اون شب باید شکار می کردم، آخه چند هفته بود که چیز زیادی گیرم نیآمده بود. سگهای منطقه زیاد شده بودند و من همش باید فرار می کردم.

حواسم پی شکار بود که یه موش پرید وسط خط سیاه تا آمدم بپرم و بگیرمش یه غول آهنی با چشمهای آتشی من رو پرت کرد گوشه خط.

من بیهوش شدم

سرم درد می کرد و نمی تونستم تکان بخورم.

فقط فهمیدم که یه آدم خوب مرا بغل کرد و گذاشت تو ارابه آهنی و به یه جایی برد.

اونجا همه مهربان بودن، به من غذا دادن خیلی مراقب بودن اذیت نشم. حالم که بهتر شد پیش چند تا روباه دیگه رفتم.

به من گفتند چه طوری افسون؟

گفتم افسون؟!

گفتند برات اسم گذاشتن.

گفتم این آدمها با بقیه فرق دارند.

آره اینجا کلاً با همه جای دیگه فرق داره، ولی باز تو قفس هستیم.

نارحت بودم روزها و شبها می گذشت و ما دلمان می خواست آزاد باشیم، بدویم و دنبال شکار جَست و خیز کنیم.

یه شب یکی از دوستامون رو بردند تو کلینک مرکز تا آماده رها سازی کنند.

هاهاها ، اون شیطونی کرد و شلینگ بخاری رو جوید و نزدیک بود همه جا آتیش بگیره!

وحشت زده و سیاه آوردنش دوباره تو قفس.

با خودم گفتم کاش من جاش رها بشم.

یه دفعه یه آدم و با یه دختر خانم کوچولو آمدن و گفتن روباه آماده است؟

من ترسیدم، گفتم نکنه یه وقت بخوان من رو بفروشن!!

با ترس و لرز من رو گرفتن و انداختن تو یه سبد و درش رو بستن، بعد هم پشت ماشین.

دخترک رو به من لبخند زدی و گفت: نترس افسون، داریم می برمیت جای خوب

تو راه کلی بالا و پایین شدم، حسابی ترسیدم ولی ته دلم می گفتم بالاخره رها می شم.

ارابه آهنی سفید رنگ ایستاد

چند دقیقه فقط صدای آدمها آمد، صداشون خیلی قشنگ بود

بعد در باز شد و نور تابید

بردنم وسط یه دشت صاف و وحشی

در جعبه باز شد

آمدم بیرون، باد خورد تو صورتم و من یاد آزادی افتادم

دویدم ، با تمام سرعت

چند دقیقه بعد ایستادم و پشت سرم رو نگاه کردم.

دختر کوچولو از دور دستی تکان داد و خدا حافظی کرد

حالا دیگه آزاد شده بودم

آزد آزاد.

نویسنده: رامین محمدی

بر اساس خاطره رها سازی روباه ماده در آذر ماه 1400

عکس اول: یک روباه قرمز (معمولی) در باغستان کرج، عکاس، رامین محمدی

عکس وسط: افسون در حال تیمار (مرکز حمایت از حیوانات کُردان)

عکس آخر از افسون روباه ماده، عگاس امید یکه فلاح

پیام بگذارید