ارسال داستان
رد کردن پیوندها

داستان پا دراز و تالاب.

آب تالاب، خیلی کم شده بود،  به طوری که که اگر همینجوری پیش می رفت باعث خشکسالی می شد. فلامینگوها همچنان ناراحت بودند. البته به غیر از این فلامینگو داستان ما، آخه فلامینگوی های دیگه هم بودند، اون ها هم ناراحت بودند، اما کسی که بیشترین ناراحتی و استرس را داشت پا دراز بود، همون فلامینوگی رو می گم (قهرمان داستان)، خلاصه هر روز داشت حال پادراز بدتر می شد، فلامینوگوهای دیگر هم حالشان بدتر می‌شد و دل خوشی نداشتند، اونا حتی آنقدر حالشان خراب بود که دیگه با هم حتی حرف هم نمی‌زدند. در واقع اونا حتی حوصله خودشان را هم نداشتند، اما پا دراز سعی می کرد دوستاشو دور هم جمع کنه، همه نا امید بودند بجز پادراز، اون امید داشت که بالاخره اوضاع مثل قبل میشه و اونها هم دوباره حالشون خوب میشه، روزی از روزها پادراز رفت پیش دوستاش و گفت: ” امید داشته باشید درست میشه همه چی ” اما همه بهش خندیدن و گفتند؛ آره به همین خیال باش!

که یهو در همان لحظه صدای رعد و برق!

هیچکس باور نمی شد!

بارون می بارید؟ ( فلامینگوها به هم می گفتند)

بالاخره دیگه اوضاع مثل قبل شد. دیگه اونا پیش هم جمع شدند و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند. 🥰

نویسنده: پرنیا محمدی، دانش آموز، پایه هشتم، مدرسه روستای صالحیه .

بیست و سوم آذر ماه 1400 روستای صالحیه

عکسها از رامین محمدی – فلامینگوها در بهار، تالاب صالحیه، نظرآباد، استان البرز

پاسخ دادن به زینب لغو پاسخ

  1. دستت درد نکنه دختر گل، احساس داستان واقعا جذاب و عالی بود

  2. داستان بسیار تاثیر گذار و خوبی بود. درد و دل ما دوستداران پرنده ها هم بود. دستت سبز

  3. داستانت خیلی قشنگ بود پرنیا جان
    امیدوارم تالاب همیشه پر آب باشه و حال پادرازها خوب باشه
    پیروز باشی دختر سبز 🙏🍀