ارسال داستان
رد کردن پیوندها

داستان پُل پِرسپولیس (طنز)

 

همه کسانی که به تالاب صالحیه آمدند این پل را دیده اند، اسمش پِرسپولیس هست!

داستانش چیه؟

___________________________________

داستان پل پرسپولیس

وقتی وارد جاده خاکی تالاب صالحیه (قارپوزآباد) می شوید ابتدا از مقابل فرودگاه آزادی (آموزشی و تفریحی) عبور می کنید و سپس به یک آبگیر می رسید که شروع تالاب است، چشمتان به جمال یک پل قدیمی (50 ساله) روشن می شود که معماری اون شما را به یاد پُلهای دوران صفوی و قاجار می اندازه، اسمش هم جالبه ” پرسپولیس” و اما چرا این نام و قصه چیس؟

در اواخر دوران پهلوی دوم، شخصی که نامش را هم دقیقاً نمی دانیم، تصمیم گرفت یک کلاه برداری سنگین انجام بده. این شارلتان یا آرسن لوپن با درست کردن یک نقشه جعلی و بسیار مهندسی اقدام به طراحی یک شهرک مدرن و شیک در این منطقه بیابانی که آن زمان شکارگاه قارپوز آباد نام داشت می کنه. اسمشم رو هم می گذاره ” پرسپولیس”. که احتمالاً برای تأثیر گذاری به مردم بوده.

نقشه و تفکیکی عالی از سازه و …. آماده بوده. جایگاه همه چیز مشخص بود، آتش نشانی، شهردرای، پارک و جاده ها، منازل اکثراَ ویلایی. تازه سند منگوله درا هم داشتند. سند رسمی، فکر کنم یه چیزی شبیه همین اختلاس های امروزی بوده.

خلاصه خلق خدا از همه جا بی خبر شروع می کنند از دفتر تهران خرید کردن، خوب حتماً خیلی مُفت بوده، نمی دونم، شاید!. این شهرک کلاً فروخته میشه و هر کسی هم می آمده تا منطقه رو ببینه،  فقط همین پل رو نشان می دانند و می گفتند قرار هست ورودی شهرک باشه.

طرف هم حتماً راضی می شده و می رفته.

گذشت و گذشت طرف (کلاه بردار) پول ها را خورده و نمی دونیم زنده است یا مرده. بیشتر کسایی هم که خرید کردن یا مردن و یا پیر هستن، هر سال هم یکی دو تا شون میان سمت تالاب و پرس و جو می کنند، یه نیم بند سکته ای می زنند و می فهمند چیزی که ندارند، که هیچ ، تازه کلی هم صابون الکی مالیدن به شکم و خلاصه…

اما بشنوید قصه طنز یکی از این بخت برگشته ها.

یه روزی یه آقایی میاد روستا و سراغ شهرک رو می گیرد، یکی از اهالی که کمی هم شوخ طبع بوده میگه بیا من ببرمت و بعد با هم می روند سمت پل معروف، بنده خدا تا چشم کار می کرده چیزی جز نیزار و صحرا و گوسفند نمی بینه تازه شترها هم یه جوری نگاهش می کردند!

می گه پَکو شهرک؟

مرد روستایی هم می گه داداش سرت کلاه رفته کُلش بیابون هست و فقط همین پل هست. بنده خدا صورتش وا می رود و بر می گردن به روستا.

توی میدان دِه میره سوپری روستا و یه نوشابه و کیک می خره و می شینه روی جعبه نوشابه ها، رو می کنه به دوست روستایی ما می گه:

من چند روز پیش پدرم عمرش داد به شما و به رحمت خدا رفت. سر ارث میراث خواهر و بردارها با هم دعوا داشتند و چیز درست و حسابی هم که نداشت بابام، منم دیدم تنها چیز که سند رسمی داره اینه، به خیال خودم بُرد با منه بهتره این رو ور دارم، تازه اسم ملک تو سند خورده « در شهرک پرپولیس»، گفتم حتماً کلی آدم حسابی اونجا سرمایه گذاری کردن. بقیه ارث رو بخشیدم به خانوداه و این سند رو برداشتم.

حالا هم داستان این شده که می بینی، خلاصه یه نوشابه و کیکی خورد و با یک خنده معنا دار رفت.

سالی نیست که یکی دو تا مال باخته به روستا نَرسن و سراغ شهرک کذایی رو نگیرن.

“این بود قصه پُل پرسپولیس”

نوشته: رامین محمدی

بر گرفته شده از خاطره امید یکه فلاح

پیام بگذارید